حماسه عاشورا صحنه ی اوج دلدادگی به ولایت
عشق به ولایت را باید از نشانه هایش شناخت،و از جمله ی این نشانه ها سخنان عاشقانه ای است که یاران حسین (ع) در خلسه ءعارفانه خود، در شب عاشو.را به معشوق و مقتدای خود، حسین (ع)گفتند:
“…..سپس حسین(ع)فرمود:هر یک از شما دست یکی از فرزندان اهل بیت مرا بگیرید و در این تاریکی شب پراکنده شوید و مرا با این لشکر به حال خود بگذارید…..پس مسلم بن عوسجه برخاست و گفت:
“ای پسر پیغمبر آیا ما تو را تنها بگذاریم و برویم،در صورتی که این همه دشمن تو را احاطه کرده است؟ نه به خدا قسم چنین عملی امکان پذیر نیست و خداوند،زندگی بعد از تو را نصیب من نگرداند.من می جنگم و …..و اگر هیچ گونه وسیله ای نداشته باشم با سنگ مبارزه می کنم و از تو دور نمی شوم تا با تو بمیرم” پس از او سعید بن عبدالله حنفی برخاست و گغت:
“نه به خدا قسم ای پسر پیغمبر ما تو را تنها نمی گذاریم….. و اگر بدانیم که در راه تو کشته می شوم و سپس زنده می گردم و پس از آن زنده زنده می سوزم و بدانم که هفتاد مرتبه با من چنین می شود،از تو دور نمی شوم تا قبل از تو مرگ خویش را ببینم…"پس از آن زهیر بن قین برخاست و گفت :"به خدا سوگند ای پسر پیغمبر دوست داشتم هزار بار کشته و باز زنده شوم و خداوند ،و خداوند تو و اهل بیت تو را زنده بدارد.سپس عده ای از اصحاب حسین (ع) سخنانی به همین موضوع عرضه داشتند و گفتند:"جان های ما فدای تو باد،ما تو را با دست ها و صورت های خود حفظ می کنیم و چون کشته شویم تکلیفی را که خداوند به عهده ی ما گذاشته است ،انجام داده ایم.( آموزه هایی از مکتب عاشورا،چ اول، معاونت فرهنگی اداره اوقاف،1393، ص39)